واکاوی تاریخی یک توهم:
کاوه ای پیدا نخواهد شد، کاش اسکندری پیدا شود!






در تاریخ پرفرازونشیب ایران، ارتش‌های بیگانه‌ی متعددی به این مرزوبوم تاخته و خاک آن را به توبره کشیده‌اند. در نگاه نخست، شاید مقاومت در برابر متجاوز خارجی امری بدیهی به نظر برسد؛ اما بررسی دقیق‌تر نشان می‌دهد که در بسیاری از این مقاطعِ بحرانی، وضعیت سیاسی و اجتماعیِ داخلی به‌شدت تاریک، فاسد و ناامیدکننده بوده است. در این نوشتار، با کالبدشکافیِ بی‌رحمانه‌ی تاریخ، این پرسش کلان استراتژیک را بررسی میکنیم: ایا تکیه بر نیروی خارجی برای رهایی از استبداد داخلی، راه نجات است یا بزرگترین خطای محاسباتی یک ملت ؟

  1. هخامنشیان متاخر: تصویر رمانتیک کوروش بزرگ را کنار بگذارید. در دهه‌های پایانی، دربار هخامنشی یک ماشین کشتار پارانوئید بود. اردشیر سوم (Artaxerxes III) برای تضمین پادشاهی خود، در یک روز تمام برادران، برادرزاده‌ها و حتی خواهران خود (حدود ۸۰ نفر یا بیشتر) را قتل‌عام کرد. دربار به دست «باگواس خواجه» افتاد که پادشاهان را یکی پس از دیگری مسموم می‌کرد. این یک سیستمِ کاملاً گندیده و متکی به ترور بود. داریوش سوم هخامنشی در دونبرد متفاوت از نبرد با اسکندر گریخت والیگارشی دربار غرق در فساد بود. وقتی اسکندر به ایران حمله کرد ، آریوبرزن و دیگر دلاوران ایرانی نگفتند هخامنشیان فاسد شده اند و باید فرش قرمز برای اسکندر پهن کنیم، به گونه ای جلوی اسکندر ایستادند که تاریخ نگاران دشمن نیز رشادت انها را ثبت کردند و پس از ۲۵۰۰ سال نیز از آنان به نیکی یاد میشود. نتیجه تجاوز اسکندر گواه بر درستی تشخیص آنها بود، اسکندر تخت جمشید (قلب هویت ملی) را به آتش کشید، نخبگان را قتل‌عام کرد و تلاش کرد فرهنگ یونانی را جایگزین هویت ایرانی کند. دربار هخامنشی فاسد شده بود و باید تغییر میکرد، اما متجاوز خارجی به دنبال محوِ کاملِ هویت ما بود.

  2. حمله حکام عربستان (خلفای به اصطلاح راشدین) به ایران : امپراتوری ساسانی یک آپارتایدِ طبقاتی و مذهبیِ مطلق بود. موبدان زرتشتی (به ویژه «کرتیر») کنترل کامل بر دستگاه سرکوب داشتند. در زمان بهرام اول، مانی را به دلیل آوردن تفکر جدید، به طرز فجیعی شکنجه کردند، زنده زنده پوست او را کندند، در پوستش کاه تپاندند و از دروازه جندی‌شاپور آویزان کردند. خسرو انوشیروان (که در پروپاگاندای تاریخی به دروغ «عادل» خوانده می‌شود)، برای حفظ منافع اشراف و روحانیون، ده‌ها هزار مزدکی را در یک روز قتل‌عام کرد. تاریخ‌نگاران می‌نویسند که او آن‌ها را به صورت وارونه (سر در زمین و پاها در هوا) زنده به گور کرد تا به زعم خود باغی از انسان‌ها بسازد. طی ۴ سال پیش از تجاوز حکام عربستان بیش از ۱۰ شاه و ملکه ساسانی روی کار آمدند و ترور شدند. در این هنگام عده ای از سوارکاران ارتش ساسانی ، مزدوران دیلمی، و برخی اشراف به دشمن پیوستند و سوارکاران حتی بعد نیز در سرکوب قیام های مردم ایران هم نقش بازی کردند. اما ایا سقوط ساسانیان توسط متجاوزین خارجی برای ایران برابری و رهایی از سیستم طبقاتی اورد؟ خیر؛ بلکه قرن‌ها سیستم «موالی» (شهروند درجه دو و برده‌داری)، قتل‌عام‌های وحشتناک (مانند اصطخر) و تلاش برای نابودی زبان فارسی را تحمیل کرد. بخش‌هایی از سپاه ایران که با مزدوری و پیوستن به متجاوزین باعث سقوط ساسانیان شدند تا امروز نیز منفور هستند و کسی از آنها به عنوان مبارزان بر ضد سیستم ظالمانه طبقاتی یاد نمی‌کند.

  3. فاجعه مغولان: ارتش خوارزمشاهیان یک نیروی ملی نبود. آن‌ها عمدتاً مزدوران قپچاق و ایلیاتی بودند که به جای محافظت از مردم، خودشان به شهرها و روستاهای ایران حمله می‌کردند و باج می‌گرفتند. مردم از دست این نیروهای امنیتیِ فاسد به ستوه آمده بودند. سیستم فرماندهی کاملاً فلج بود. سلطان محمد در یک جنگ سردِ دائمی با مادر جاه‌طلبش، «ترکان خاتون»، قرار داشت. ترکان خاتون بخش بزرگی از فرماندهان نظامی را در کنترل خود داشت و عملاً دولت پنهان (Deep State) را مدیریت می‌کرد. اما چنگیزخان برای تغییر رژیم نیامد؛ او زیرساخت تمدنی ایران را به نحوی نابود کرد که ایران را قرنها از بقیه جهان عقب انداخت. صنعتگران را به بردگی گرفت، ۹۰ درصد جمعیت نیشابور را کشت و شهر را با خاک یکسان کرد. خوارزمشاه یک بحران سیاسی بود، مغول‌ها یک آخرالزمانِ و انقراض بیولوژیک برای ایران آوردند.

  4. سقوط اصفهان: شاه سلطان حسین صفوی نماد مطلق خرافات و بی‌عرضگی بود. اما افغان‌های مهاجم در اصفهان ۱۰۰ هزار نفر را از گرسنگی کشتند، در حالی که روس‌ها و عثمانی‌ها برای تجزیه دائمی ایران قرارداد بستند. متجاوزان ۱۰ برابر بدتر بودند. نهایتاً مردم فهمیدند باید خاک را نجات دهند و نادرشاه از میان همین مقاومت برخاست.

  5. استعمار روس و انگلیس در قاجار: پادشاهان قاجار دزدانی بودند که امتیازات ملی را برای سفر به فرنگ می‌فروختند. اما بریتانیا و روسیه مجلس را به توپ بستند، نفت را غارت کردند و با ایجاد قحطی مصنوعی در جنگ جهانی اول، جان میلیون‌ها ایرانی را گرفتند. امروز هم کسی از روسوفیل ها و انگلوفیل ها به نیکی یاد نمی‌کند و آنها را به عنوان  منفور ترین افراد دوران قاجار می‌شناسیم.  شاهِ دزد جیب شما را می‌زند، امپراتوریِ خارجی شریان حیات کشور را قطع می‌کند.


  6. تجاوز صدام حسین : رژیم تازه تأسیس اسلامی ، ارتش را تضعیف کرده بود و کشور درگیر اعدام‌های داخلی و تندروی بود. اما صدام برای «نجات» ایرانیان نیامد. او آمد تا خوزستان را تجزیه کند، نام شهرها را عربی کند و روی مردم غیرنظامی بمب شیمیایی بریزد. ملت فوراً فهمید متجاوز ده‌بار کثیف‌تر است و برای «خاک» جنگید، نه برای حکومت.

درسِ استراتژیک تاریخ: قانون بقای ایران

دیکتاتورِ داخلی، «آزادی و ثروت» شما را می‌گیرد؛ اما بمب‌افکنِ خارجی، «موجودیتِ فیزیکی و زیرساخت» کشور شما را به خاکستر تبدیل می‌کند تا آن را به سرزمین‌های سوخته‌ای چون لیبی یا سوریه بدل سازد. فرمولِ بقای ایران در طول هزاران سال تغییر نکرده است: ابتدا متجاوز خارجی را در مرزها نابود کن و موجودیت کشورت را حفظ کن، سپس حساب دیکتاتور داخلی را در خانه برس. تکیه بر ارتش و مداخله‌ی خارجی برای تغییر رژیم، مانند تزریق «آمپول هوا» برای درمان بیماری سل است. شاید این تزریق، دیکتاتور را از پای درآورد، اما ساختارِ ملت (یعنی حاکمیت ملی و تمامیت ارضی) را نیز برای همیشه متلاشی می‌کند. تاریخ این قانون را با خون نوشته است: ایرانیان باید بارِ سرنگونی دیکتاتورهایشان را خودشان به دوش بکشند. نیروی خارجی هرگز برای هیچ ملتی دموکراسی نیاورده است؛ تنها هرج‌ومرج، وابستگی، و در نهایت فروپاشیِ ملی به ارمغان آورده است.

 

Comments

Popular posts from this blog

چرا ترامپ احتمالا بازنده استراتژیک جنگ خواهد بود ؟